تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic m ع - ش - ق ممنوع

ع - ش - ق ممنوع

جرمم چرا زندگیست؟

رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:10  توسط میلاد  | 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد‌ که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود

او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود

تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند

آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش

پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت:

متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی

پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت

سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد

بعد رو بسوی دختر کرد و گفت :

بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:14  توسط میلاد  |