تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic m ع - ش - ق ممنوع

ع - ش - ق ممنوع

جرمم چرا زندگیست؟

شب... پیاده ای قدم می زد

آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد

نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن

اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن

مهتاب خندید و رفت

و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام

ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط میلاد  |