«جای پا»
"خوابی دیدم:
خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم، بر پهنهی آسمان صحنههایی از زندگیم
همچون برق از جلوی چشمانم گذشت...
درهر صحنه دو جفت جای پا روی شنها دیدم.
یکی متعلق به من بود و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،
به پشت سر و به جای پاهایمان روی شنها نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر پر پیچ و تاب زندگیام،
فقط یک جفت جای پا روی شن نقش بسته است،
آن هم در سختترین و غمگینترین دوران زندگیم...
دلم شکست و به درگاه خداوند شکایت کردم:
خدایا، تو که گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود،
تو که گفتی هیچگاه تنهایت نخواهم گذاشت،
ولی نمیفهم چرا تو در سخترین لحظات زندگیم، هنگامی که بیش از هر وقت دیگر
به تو احتیاج داشتم، مرا تنها گذاشتی.
خداوند با مهربانی پاسخ داد:
دوست عزیزم،
من همواره در کنارت بودهام و هیچگاه تو را تنها نگذاشتهام.
اگر در سختیها، آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی،
زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم..."
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:32  توسط میلاد
|
