تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic m ع - ش - ق ممنوع

ع - ش - ق ممنوع

جرمم چرا زندگیست؟

 

مادر به فرزند

اگر فردا آمد و من ديگر آنجا نبودم اگر آفتاب طلوع كننده چشمهايت را پر از اشك يافت اميد وارم گريه نكني آنچنانكه امروز مي گريستي وقتي فكر مي كني به چيزهايي كه نتوانستيم به يكديگر بگوييم مي دانم چقدر مرا دوست داري همانقدر كه من تو را دوست دارم هر وقت به من فكر مي كني مي دانم چقدر دلت برايم تنگ مي شود اما چون فردا را بدون من آغاز كردي سعي كن بفهمي كه فرشته اي نام مرا خواندو دست لرزان مرا گرفتو گفت جاي من فراهم شده در بهشتي دور دست و من بايد ترك گويم تمام كساني را كه دوست دارم اما چون بر مي گردم تا شما را ترك گويم اشكي از گونه هايم مي چكد چرا كه تمام طول زندگيم نمي خواستم بميرم كه چيز هاي زيادي براي زنده ماندن داشتم هنوز كار هاي ناتمام بسيار دارم برايم باور نكردني بود كه روزي شما را ترك كنم هميشه به گذشته فكر خواهم كرد به خوبيهايش و بديهايش چقدر همديگر را دوست داشتيم چقدر در كنار هم خوش بوديم اگر باز ديروز بيايد حتي براي لحظه اي فرصت دارم با تو خداحافظي كنم و تو را ببوسم و ممكن است لبخند تو را باز ببينم اما خوب مي دانم كه اين شدني نيست چرا كه جاي خالي من و خاطراتم يادگار من خواهد بود و وقتي به دنيا فكر مي كنم و چيزهايي كه ممكن است فردا دلم برايشان تنگ شود من به ياد تو مي افتم و در اين زمان دلم از اندوه پر مي شود اما وقتي از دروازه بهشت عبور كردم فكر كردم به خا نه ام آمده ام خدا نگاهي به من انداخت و لبخندي زد از آن تخت سلطنت طلاييش و گفت اين جاودانگي است و تمام آنچه به تو قول داده بودم زندگيت در زمين تمام شد اما زندگي جديد تو در اينجا آغاز گرديد ديگر فردايي وجود ندارد امروز براي هميشه باقي است تو به من بسيار وفادار بودي راستگو و امين بودي ترا آمرزيده ام و آزاد هستي بيا و دست مرا بگير و زندگيت را با من تقسيم كن پس چون فردا آيد فكر نكن خيلي از هم دوريم چرا كه هر زمان به من فكر مي كني من همانجا در قلب توام

 

 

فرزند به مادر :

اگر مي دانستم آخرين بار است كه مي بينم مي خوابي تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه برگردي اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنوم حرف به حرفش را ضبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها گوش دهم اگر مي دانستم اين آخرين بار است، زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ مي شود اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را مي فشاري بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش كني و با آن دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من روزها و شبها تحمل كردي تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني

...اگر مي دانستم

...اگر مي دانستم

...اگر مي دانستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 19:33  توسط میلاد  |