شب... پیاده ای قدم می زد
آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد
نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن
اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن
مهتاب خندید و رفت
و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام
ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط میلاد
|